تبلیغات
Web98.Org | پرتال تفریحی و سرگرمی ایرانی ها - مثل همیشه
پیغام مدیر : به Web98.Org خوش آمدید | امروز :
آگهی
نظرسنجی
شما كه الان اینجا هستی,دختری یا پسری ؟



پربازدیدترین مطالب
آرشیو ماهانه
جستجو در سایت
دوستان
عضویت در بزرگترین گروه ایرانی
Par30Pix.Com
زودباش کلیک کن !!!
پست2305
مثل همیشه
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

دیر مى‏رسى.مثل همیشه. روى صندلى خالى مى‏نشینى. تمام راه را تا ایستگاه دویده بودى. مى‏ترسى كه باز دیرت شده باشد.

خانم معلم مى‏گوید:«دوباره كه دیر آمدى!»

به صف مریض‏هاى توى راهرو نگاه مى‏كنى. زنى، با لب‏هاى كبودشده از سرما، مى‏گوید: «كجایى خانوم! از بس وایستادیم مردیم!»

تلفن روى میز زنگ مى‏زند، پشت هم. گوشى را كه برمى‏دارى، دكتر مى‏گوید:«این چه وضعیست؟ مریض‏ها مانده‏اند پشت در!» مى‏خواهى بگویى به دَرَك! اما نمى‏گویى. ناخن‏هایت را مى‏جوى.

خانم معلم مى‏گوید:«باز كه ناخن‏هایت را مى‏جوى!» مى‏گویى:«گل آورده‏ام برایتان!» بچه‏ها مى‏خندند.

مى‏گویى:«گل تازه!»

پدر مى‏گوید:«گل تازه‏ام كجا بود بچه! بگذار یك چرت بخوابم. فردا آفتاب نزده باید بروم گل بیاورم مغازه.»

مادر سرفه مى‏كند و داوود، كنار حوض، دست مى‏كند توى پاشویه، دنبال ماهى‏هاى سرخى كه نمى‏بیند.

باد مى‏آید و بچه‏ها توى حیاط مى‏دوند. گرگ كه مى‏شوى باید دنبالشان كنى. فرار مى‏كنند از دستت. بره كه باشى باید بدوى. فرار كنى، تا به تو نرسند. اگر برسند، باخته‏اى، سوخته‏اى....

مادر سرفه مى‏كند. «سینه‏ام مى‏سوزد لیلا»

پدر رفته گلخانه. روى دفتر مشقت خم شده‏اى. مادر سرفه مى‏كند. پشت هم. مثل همیشه. كبود كه مى‏شود، داوود لگن را مى‏آورد. مادر عق مى‏زند توى گودى لگن سفید و لخته‏هاى خون نقش یك گل مى‏اندازد انگار كه در برف. حالا دیگر مثل آن وقت‏ها دستپاچه نمى‏شوى. نمى‏دوى تا خانه لعیا و تا او نیامده، هراسان این ور و آن ور بروى و مادر با آن چشم‏هاى سبز نگاهت كند مات و آرام و تو با دستمال، لكه سرخ دهانش را پاك كنى و از ترس بلرزى....

خانم معلم گفت:«این دفعه را به خاطر من ببخشیدش. درسش خوب است. فقط یك كم بى‏نظم است. قول مى‏دهد دیگر دیر نیاید.»

دیر مى‏رسى. داوود توى ایوان نشسته، با چشمانى كه ندارد، خیره به در، تا تو بیایى:«مادر را بردند!»

مى‏گویى:«كجا؟»

لعیا مى‏گوید:«بیمارستان هزار تختخوابى»

و تو به یكى از آن هزار تختى فكر مى‏كنى كه مادر را روى آن خوابانده‏اند.

دیر مى‏رسى. اتوبوس رفته است. مى‏پرسى:«اتوبوس بعدى كى مى‏آید؟» مردى كه سرصف ایستاده زنجیر را دور انگشتش مى‏چرخاند:«دیرتان شده؟»

چیزى نمى‏گویى. مى‏خندد.



میترا الیاتی


..:: برای دیدن بقیه به [] مراجعه کنید ::..
کد
صفحات دیگر سایت

آخرین مطالب سایت...
  فال امروز (26 اسفند-17 مارچ)   فال روز: 25 اسفند   دیدنی های روز: 25 اسفند   افشاگری بی سابقه در مورد هاچ، پرین، پدرپسر شجاع و میگ میگ! (طنز)   خوشبختی درب خانه پسر 17ساله ایرانی را از جا کند!!   5 روش برای اینکه وقت‌هایی که می‌خواهید گریه کنید، بخندید!؟   عکس: یک صحنه زیبا از زلزله اخیر ترکیه   چطوری می فهمی که الان در سال 2010 هستی؟   ابطال گواهینامه یک راننده زن با 270 کیلومتر سرعت   کمک باقری به یک مریض سرطانی   اس ام اس فلسفی جملات زیبا(25 اسفند)   اعتماد ندارم !!!   کاش بمونه توی قلبـــــــم   اگرپسری بر ضد دخترها حرفی زد بدونید ...   داستان کوتاه دو کوزه   شستن آشپزخانه های کوچک   طرز تهیه چیكن استروگانف   لازانیا با کدو تنبل!   با مژه های صاف و بی‌حالتم چه کنم؟   توصیه ای در مورد روشن کردن ابرو!   پیشگیری از آلودگی به ویروس هپاتیت «سی»   فال 24 اسفند-15 مارچ   دیدنی های روز: 24 اسفند   فروش دو بطری که روح یک پیرمرد و دختر جوان داخلش بود!!   تبعیض بر علیه زنان حتی در اوقات فراغت هم وجود دارد!   مجسمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای با 85 هزار کلید! (عکس)   پنگوئن بسیار نادر (عکس)   پنج حقیقت جالب درباره عدد "پی"   ارائه خدمات غیرحضوری همراه اول از طریق 09990   حمله افراد ناشناس به بازیکن استقلال/ گفتند استقلالی است، بزنیمش! رفتن به بالای صفحه برو بالا